اصفهانی به این میگن!!!!

 

سلام امروز یه پست از یه همشهری های عزیز گذاشتم فقط بگم

نخونی از دستت رفته!!

 

اصفهان,سرگرمی,مطالب طنز

 

*اتفاق جالبی که در اتوبان اصفهان رخ داده: همشهری اصفهانی ما توی اتوبان با سرعت 180 کیلو متر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش رو متوقف می کند. پلیس میاد کنار ماشین و میگه گواهینامه و کارت ماشین !

اصفهانی با لهجه ی غلیظی میگه :من گواهینامه ندارم.این ماشینم مالی من نیست کارتا ایناشم پیشی من نیست

*من صاحب ماشینا کشتم ا جنازاشم انداختم تو صندوق عقب.چاقوشم صندلی عقب گذاشتم.حالاوم داشتم میرفتم از مرز فرار کونم که شوما منو گیریفتین

*مامور پلیس که حسابی گیج شده بود بی سیم می زنه به فرماندش و عین قضیه رو گزارش میدهد و در خواست کمک فوری می کنه فرمانده اش هم به او می گه که کاری نکند تا او خودشو برسونه

*فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل می رسوند و به راننده اصفهانی می گوید

*اقا گواهینامه؟

*اصفهانی گواهینامه اش رو از تو جیبش در میاره و به فرمانده می دهد.

*فرمانده می گه اقا کارت ماشین؟

*اصفهانی کارت ماشین که به نام خودش بوده در میاره و می دهد به فرمانده

*فرمانده که روی صندوق عقب چاقویی پیدا نکرده عصبانی دستور می دهد تا راننده در صندوق عقب را باز کند.

*اصفهانی در صندوق رو باز می کند و فرمانده می بینه که صندوق هم خالیست

*فرمانده که حسابی گیج شده بود به اصفهانی میگه "پس این مامور ما چی میگه؟

*اصفهانی می گوید:چی میدونم والا جناب سرهنگ.لابد الانم می خواد بگه من 180 تا سرعت می رفتم*

 

نبوق تا این حد .......... ایول بابا

واقعا که..

آخه چراااااااااااااااااااااا ...؟

سري جديد سوتي هاي ايراني

 

 

خب خسته میشن بنده خداها!

شهادت مولای متقیان امام علی (ع) تسلیت ...

 

شهادت مولای متقیان آقا امیر المومنین (ع) تسلیت باد ...!

امشب این دل یاد مولا می کند ...

لیلة القـدر است و احیا می کند ...

بشنو ای دل این نوای بی صدا ...

نغمه ی فـزت و رب الکعبه را ...

.

.

دوستای گلم در ایام شهادت امام علی (ع) پست نمیذارم اما برای تایید نظرات میام ...!

وای بر ما

وای بر ما!!!
اعراب به ما آموختند بجای خوراک بگوییم "غذا" که خود به ادرار شتر میگویند.

به نژادآریایی بگوییم "عجم" یعنی نفهم.

 برای شمارش خودمان بجای تن از "نفر" استفاده کنیم که برای شتر بکار میبردند.

بجای واق واق سگ بگوییم پارس که نام سرزمینمان است.

بگوییم شاهنامه آخرش خوش است چون آخر آن ایرانیان شکست میخورند .

خانم ها!!!!

 

با معذرت فراوان از خانم ها

 

شماها دلتون نخواد یه وقت؟؟؟؟


عجب نامردایی خودشون میخورن به اونا نمیدن

نظر..............................نظر..............................نظر

بدون شرح!!!

قیافه من...

قیافه ی من وقتی میخوام از بابام پول بگیـــــــــــرم:))
 

باز هم نمونه ای از تقلب های 2012

این یکی خداییش سخته مهارتهای لازم رو میطلبه من که نمیتونم دوستان

امتحان کنید ببینید میتونین

a557.gif

علی

چون نامه ی جرم ما به هم پیچیدند

                                                 بردند به دیوان عمل سنجیدند

بیش از همگان گناه ما بود ولی

                                             ما را به محبت علی بخشیدند

یاعلی...

هنر..........

برای اینه که میگن هنر نزد ایرانیان است و بس
 

زود قضاوت نکنیم ...


این عکسه خیلی تامل داره، یادمون باشه هیچ وخت زود قضاوت نکنیم!

دوستان

روزی کسی گفت به من

تو چقدر تنهایی!

 گفتمش در پاسخ:

تن من گر تنهاست،

دل من با دلهاست.....

دوستانی دارم همه از جنس بلور

یادشان در دل من

قلبشان منزل من


تبریک قهرمانی

 

سلام امروز اومدم قهرمانی بهداد سلیمی و سه فرنگی کارمون رو

تبریک بگم

 

اینم یه عکس از بهداد و خانومش

مدال طلایـــــــــــ بهداد سلیمی مبارکـــــــــــــــــــــــــــ

 

دلم تنگ است



دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد



دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند



دلم براي کسي تنگ است که تنم آغوشش را مي طلبد



دلم براي کسي تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر مي کند...

تفاوت کفش های پسرا و دخترا

تفاوت کفش آقایون و خانوم ها

تو کجایی سهراب

تو کجایی سهراب !؟

  آب را گل کردند، چشم ها را بستند و چه با دل کردند!

  وای سهراب کجایی آخر !؟

  زخم ها بر دل عاشق کردند، خون بر چشم شقایق کردند...

  تو کجایی سهراب؟

  که همین نزدیکی عشق را دار زدند، همه جا سایه دیوار زدند....

      وای سهراب دلم را کشتند !!

مولکول های فعال ذهن زمین

 



ما چیستیم؟!

جز مولکول های فعال ذهن زمین

که خاطرات کهکشانها را

مغشوش میکند!

من عضو اصلی مولکولهای نیمه فعال زمینم

که تمامی کهکشانها از خاطره ی بودنم مشوش می شوند...!

باید فکری به حال بودنم بکنم...!

عکس

هر کی گفت مفهوم عکس زیر چیه؟

وقتی خدا هست

 
 
 
وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست ...

بدون شرح

بی کسی

چقدر تازگی دارد برايم

روزهايی که به اميد امدن کسی دلخوش نيستم!

و شبهايی که از نيامدنش دلگير نمی شوم!

....بی کسی هم عالمی دارد....

خدایا

خدایـــــــــــــــــــــا

یا خیلی برگردون عقب

یا ببر جلو!

اینجای زندگــــ ــی

دلم خیلـــی گرفتـــــــه....

من

برای من که نه حرف زدن بلدم ، نه نوشتن ،
نه شاکی شدن ، نه فریاد کشیدن ، نه اعتراض کردن...
برای من که آدم بودن را هم درست  و حسابی یاد نگرفته ام. . .
برای من مدینه ی فاضله آنجاست که تو باشی ،
نگاهت باشه و لبخندت. ..
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

تله موش

 

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید! به مرغ و

گوسفند و گاو خبر داد.همه گفتند تله موش مشکل

توست و به ماربطی ندارد!ماری در تله افتاد و زن مزرعه

دار را گزید ازمرغ برایش سوپ درست کردند گوسفند را

برای عیادت کنندگان سر بریدند گاو را برای مراسم ترحیم

کشتند و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد

و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر

میکرد!!!!!!

دور زدن خدا ممنوع

دور زدن (خدا) ممنوع

شب قدر

  شب قدر شبى است كه:

1. قرآن در آن نازل شده است.

2. حوادث سال آینده در آن تقدیر مى‏شود.

3. این حوادث بر امام زمان - روحى فداه - عرضه و آن حضرت مامور به كارهایى مى‏گردد.

بنابراین، مى‏توان گفت شب قدر، شب تقدیر و شب اندازه‏گیرى و شب تعیین حوادث جهان ماده است.

مرحوم كلینى در كافى از امام باقر علیه السلام نقل مى‏كند كه آن حضرت در جواب معناى آیه «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَكَةٍ» فرمودند: «آرى شب قدر، شبى است كه همه ساله در ماه رمضان و در دهه آخر آن، تجدید مى‏شود. شبى كه قرآن جز در آن شب نازل نشده و آن شبى است كه خداى تعالى درباره‏اش فرموده است: «فیها یفرق كل امر حكیم؛ در آن شب هر، امرى با حكمت، متعین و ممتاز مى‏گردد.» آنگاه فرمود: «در شب قدر، هر حادثه‏اى كه باید در طول آن سال واقع گردد، تقدیر مى‏شود؛ خیر و شر، طاعت و معصیت و فرزندى كه قرار است متولد شود یا اجلى كه قرار است فرارسد یا رزقى كه قرار است برسد و ... .»


خونه خدا

خونه خدا

خجالت نکش
زنگ رو بزن
تمام اونهایی که این زنگ رو زدن عاشق بودن
صاحبخانه مهمان نوازه
بزن زنگو برادر
یا علی .......



و این است عشششششششششششششق!

 

این داستان رو تا آخر بخونین واقعا قشنگه . جون

من بخونین . نهایت عاشق بودن اینجا مشخص

میشه

 

 

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

.

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

زن